X
تبلیغات
مرد کلاسیک

Classical lifeزندگی کلاسیک


قسمت اول - آشنایی

 

مرد کنار پنجره ایستاده بود

بدنی صاف

 لباس هایی مشکی

دستانی در جیب

چهره ای آرام

لبخندی محو

نگاهی مستقیم

نور غروب بازی میکرد

پیرمرد جرعه ای دیگر خورد

بطری را روی دسته ی مبل کوبید

گفت : اتاق روبه رو  تنهاست  مثل همیشه تمیز

مرد گفت : بله آقا و به سمت در رفت

در اتاق رو به رویی پیرمرد در حال کشیدن تابلوی نقاشی بود

تابلو نمای بیرونیه همان هتل بود

پیرمرد گفت : حیف شد

آدم باهوشی بود

تا حالا کار احمقانه ای نکرده بود

  ولی الان اتاق رو به رویی تنهاست

 نمیدونم چرا

 هیچ وقت تنهایی جایی نمی رفت

با این اشتباهش کار منو آسون کرد

بی سر و صدا و بدون اینکه اذیت شه راحتش کن لطفا

می دونی که من هنرمندم

دختری ازتاریکی بیرون آمد

بدنی صاف

صورتی زیبا

موهای بلند

لباسهای مشکی

پیرمرد رو به دختر کرد و گفت :

می دونی که هنرمندا خیلی احساسین

و در حالی که می خندید رو به کشیدن کرد

دختر به سمت در رفت

دو تا از درهای رو به روی هم هتل هم زمان باز شدند

مرد و زن برای لحظه ای به هم نگاه کردند

یه چیزی درست نبود

مرد بیرون آمد و در را بست

زن هم همین کار را کرد

دوباره به هم خیره شدند

نگا ه ها طوری نبود که بوی تیراندازی بده

از کنار هم رد شدن

در زدند

جواب بیا تو شنیدند

انگار از پشت هم داشتند به هم نگاه می کردند

 هم زمان دستگیره را فشردند و داخل شدند

هر دو پیرمرد فکر می کردند قاتل هایشان کار را تمام کرده و برگشتند

پیرمرد اول در حالی که طاق باز و مست روی مبل دراز کشیده بود

بطری را بالا آورد و گفت : به افتخار این پیروزی شیرین

و جرعه ای دیگر نوشید که تیری اول بطری و بعد حلقش را شکافت

وقتی در بسته شد پیرمرد دوم تابلوی دیگری را شروع کرده بود

تابلویی از یک علفزار زیبای بهاری

 گفت : مطمئنم یه روز به خاطر این کار ازم تشکر می کنه

و بلند بلند شروع به خندیدن کرد

مرد آرام قدم برداشت

هزار بار زیباتر از نقاشی

اسلحه را به پشت سر پیرمرد تکیه داد

اینجا بود که پیرمرد دستانش خشک شد

مرد گفت : تابلوی قشنگیه

 فقط به علفها رنگ سیاه اضافه کن

علفها در غروب سیاه به نظر می رسن

پیرمرد آب دهانش را قورت داد و گفت :

 این نقاشی از یه ظهر بهاریه مرد جوان

مرد شلیک کرد

خون روی تابلوغروب سرخ رنگی ساخت

برای بار دوم دو تا از درهای رو به روی هم هتل هم زمان باز

و بسته شدند

این بار پس از نگاه کوتاهی زن راه افتاد

نگاه آرامی به دنبالش رفت

سوار آسانسور شدند

زن در جلوی هتل ایستاده بود

مرد با همان آرامش استثنایی کنار زن ایستاد

ماموران هتل ماشین ها را از پارکینگ آوردند

هر کدام به سمت ماشین خود رفتند و باز هم به هم نگاه کردند

پس از مکثی مرد جلو آمد

دست در جیب داخلی پالتواش کرد

نگاه زن دست مرد را تعقیب می کرد

خطری حس نمی کردند ولی هنوز اعتمادی هم در میان نبود

مرد خودکاری بیرون کشید

 چیزی پشت تابلو نوشت و تابلو را به زن داد

نگاهی چشم در چشم دیگری اما این بار با لبخندی محو ساخته شد

زن سوار ماشین شد و تابلوی هتل را در صندلی کناری گذاشت

این آغاز یک رابطه  بود

یک رابطه ی بدون حرف

یک رابطه ی کلاسیک

+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 20:35 توسط مرد کلاسیک |

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 11:34 توسط مرد کلاسیک |

سینوزیتام هی چرک می کرد

رفتیم دکتر

گفتن دماغت انحراف داره

یه عمل سر پایی می خواد

صبح میای ظهر میری

8 صبح رسیدم بیمارستان

زنه گفت : برو ساعت 11 بیا

گفتم : به من گفته بودن صبح بیا

زنه سرشو آورد بالا و گفت : خوب برو ساعت 11 صبح بیا !

خندم گرفت و گفتم : آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !!

گفت : آجر پاره ه ه ه ه ه ه ه ه ( روی حرف ج تشدید بذارین ) !!!

گفتم : انحراف داره !!!!

گفت : چی ؟

گفتم : دماغم

گفت : پدرت در میاد عملش خیلی درد داره

گفتم : به من گفتن صبح بیا ظهر حاضره

گفت : حاضر میشه ولی تا 20 روز زندگی برات جهنم میشه

دماغت میشه اندازه ی پرتقال

دردش از زایمان هم بیشتره !

شروع کردم تو بیمارستان سگ چرخ زدن تا وقت بگذره

بیمارستان که چه عرض کنم

تیمارستان بود

یه زنه تو قسمت دندون پزشکی نشسته بود

پاشو گرفته بود و ناله میکرد

بهش گفتم : دندونت خرابه پاتو گرفتی ؟!

گفت : واسه اینکه درد دندونم یادم بره شوهرم یه لگد محکم زد تو پام !

یه یارو از در خیره شده بود به بیرون

گفتم : به چی زل زدی آقا

گفت : 20 دیقه پیش اون ور خیابون یکیو با چاقو زدن

رفتم دیدم یکی بی حرکت افتاده تو جوب

برگشتم گفتم : تو دیدی زدنش ؟

گفت : آره  چند نقر اول کتکش زدن بعد چاقو زدنش و انداختنش تو جوب

گفتم : پس چرا نرفتی کمکش ؟

پانسمان شیکمشو نشونم داد و گفت : همین یارو دیروز با رفیقاش منو چاقو زدن و ماشینمو دزدیدن

اینم حتما می خواسته تک خوری کنه رفیقاش دخلشو آوردن

بلند شدم اومدم تو راهرو

دیدم یه زنه رو نیمکت نشسته و خیلی ناراحته

گفتم : خدا بد نده خانوم چرا انقد ناراحتین

گفت : شوهرم رفت زیر بولدوزر دو تا پاشو قطع کردن

با دهن باز و چشای گرد گفتم : الان حالشون خوبه ؟

گفت : بابا اون که همون روز مرد

گفتم : زکی  پس چرا ناراحتی ؟

گفت : نیم ساعته منتظرم این زنه از دستشویی بیاد بیرون دارم از دل درد میترکم

گفت : تو واسه چی اینجایی ؟

گفتم : کپک زدم اومدم جراحی کنم !

بلند شد اومد نزدیک یواش گفت :

اینجا باهات گرون حساب میکنن بیا بریم من دکتر آشنا سراغ دارم

گفتم : مگه می خوام سقط جنین کنم

گفت : تو خونه عملت میکنه مفت

گفتم : زرنگی می خوای بچه بلند کنی !

افتاد دنبالم

منم شروع کردم به فرار کردن

از طبقه ی دوم تا دوازدهم دنبالم اومد

رفتم تو یه اتاق

اتاقی بود که مریضای بعد عملو اونجا نگه میداشتن تا به هوش بیان

همه مثل جنازه رو تخت خوابیده بودن

دیدم یه پرستاره لباس مردا رو از رو پاشون میزنه کنار

و یه چیزیو نگا میکنه و می خنده !

رو یکی از تختا گرفتم خوابیدم و یه پارچه ی سبز کشیدم رو خودم

وقتی رسید به من پارچه رو زد کنار و گفت : وا  این چرا شلوار پاشه

من چشمامو گرد کردم و نیشمو تا ته وا کردم و سرمو آوردم بالا

پرستاره منو دید اول غش کرد بعد سکته کرد بعد بلند شد جیغ کشون فرارکرد

اوفتادم دنبالش و میگفتم : کجا فرار میکنی مگه نمی خواستی ببینیش

پاهای من مثل میدون آزادیه

از وسطشون چیزی آویزون نیست

بیا نترس 

یهو دیدم با دو تا نگهبان گردن کلفت داره میاد

حالا نوبت من بود که جیغ کشون فرا کنم

اومدم طبقه ی نهم

بخش زایمان بود

تا من رسیدم یه دختره به دنیا اومد

پرید تو بغل باباش

صورت باباشو گرفت و با زانو خوابوند تو صورتش !

باباهه ولو شد رو زمین

دختره موهای باباشو گرفت و کلشو دو سه بار کوبوند به کف بیمارستان

بعد یقه ی باباشو گرفت و گفت : چرا منو دختر به دنیا آوردی

حالا با این خرج و مخارج کی میاد با من ازدواج کنه

و شروع کرد به مشت زدن

چپ راست چپ راست چپ راست

یهو چشمش افتاد به من و گفت :

آه تو مرد رویاهای منی

منم گفتم : آره عزیزم تو هم نگهبان جهنم منی و فرار کردم

دختره رو کرد به باباش و گفت :

حالا اینجاتو گره میزنم تا دیگه دختر به دنیا نیاری

و اونجای باباشو گره زد

باباش بیهوش شد البته فک کنم عقیم هم شد

اومدم طبقه ی پنجم

بخش بستری ها بود

رفتم تو یه اتاق دیدم 20 نفر رو تختا خوابیدن

هر کودومم یه مرضی داشتن

یه پیرمرده دستمو گرفت و گفت :

جون جدت منو از این جهنم نجات بده

گفتم : حاجی میخوای واست آهنگ بذارم

گفت : آره آره اینجا بچه ها همه اهل حالن !

گفتم : آقایون خانوما پایه ی حال کردن هستین یا نه ؟

یه پسره که آپاندیسشو عمل کرده بود گفت:

پایه که هیچ چی کوهپایه ایم

منم اسپیکرامو وصل کردم به گوشیم و یه آهنگ تکنو گذاشتم

همه شروع کردیم به رقصیدن

پسره سرومشو از شیلنگش گرفته بود و تو هوا می چرخوند

منم رفتم رو میز و تلویزیونو برداشتم و شروع کردم به هد زدن

پیرمرده با سیم تلفن هلیکوپتر میزد

بقیه هم دستاشونو مشت کرده بودن و کله میزدن

تو فاز عالم معنا بودیم که دیدیم پرستار وایساده دم در

دستش به کمرشه و می خنده و کله می زنه

همه گفتیم : ایوووووووووووول

اومد وسط

یه زنه یه سیگار برگ کت و کلفت روشن کرد و گفت :

به افتخار مرگ شیرین

یهو دیدم نگهبانا ریختن تو

منم فرار کردم

اومدم طبقه ی دوم

دیدم یه یارو تند تند میگه : تیک تیک تی تی تیک تیک تی ...

گفتم : این چشه؟

گفتن : زنش رفته 243 میلیون واسه دخترشون جهیزیه خریده

گفتم : این که چیزی نیست

گفتن : آره ولی مثل اینکه قبل خرید با هم دعواشون میشه

زنه هم میره همه ی پولو ساعت دیواری می خره

به یارو گفتم : آقا ببخشین من چشام درست نمیبینه ساعت چنده ؟!

خودشو از پنجره پرت کرد پایین

نگهبانا اومدن

اومدم طبقه ی اول و روی نیمکت نشستم

پیرمرد کناریم کلا رو ویبره بود

ازش پرسیدم ساعت چنده

ده دیقه طول کشید تا سرشو بچرخونه و منو نگا کنه

و بگه ساعت نداره

ساعت ده دیقه به یازده بود

رفتم پیش زنه گفتم : خانوم نوبتم نشد ؟

بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت : دکتر امروز نمیاد !

من بهش نگا کردم

بعد رفتم منبع پلاستیکیه آب سردکنو وا کردم

و همه ی آبشو ریختم رو زنه

چنان جیغی زد که یارو تو طبقه ی پونزدهم سرش رفت تو ظرف غذاش

یکی که داشت از خنده میمرد گفت : دمت گرم دلم خنک شد

گفتم : من سه ساعته اینجا الافم خسارت منو کی میده

یهو دیدم در آسانسور وا شد

و کل نگهبانای بیمارستان ( 30 تایی میشدن ) ریختن سرم

منم چون عصبانی بودم زدم به سیم آخر و یه فص از همشون کتک خوردم !

یکیشون یه مشت زد به دماغم انحرافش برطرف شد

اما 29 تای دیگه تا می تونستن ما رو انحراف دادن

فردا قراره برم یه بیمارستان دیگه ه ه ه ه ه ه

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:30 توسط مرد کلاسیک |

امروزم راس ساعت 6 بلند شدم

یه مشت دو مشت سه تا ده تا

عجیبه

این بچه ی همسایه همیشه با یه مشت

دیوارو می بست به مشت و لگد

در زدن

گفتم حتما خودشه

درو وا کردم

مامانش فحشو کشید بهم که چرا اول صبح انقد جفتک میندازی

اصلا یادم نبود ساعت 6 صبحه

رفتم دستشویی

بعد از عملیات دیدم آب قعطه

اومدم برم صبونه بخورم

بابام فحشو کشید بهم که چرا آب نریختی

برای اولین بار به جای شیر گفتم یه سیب بخورم

یه گاز زدم

دیدم یکی از تو سیب زل زده بهم

فحشو کشید بهم که چرا سقف خونمو برداشتی

لباس پوشیدم

آسانسور که میومد پایین دیدم موهام شاخه

دکمه ی استوپ رو زدم و مشغول تف مالی کردن موهام شدم

یهو دختر همسایمون درو وا کرد

و فحشو کشید بهم که چرا آسانسورو نگه داشتم

ماشینو روشن کردم

باید مادربزرگمو میبردم پیش دکتر اعصابش

داشتم از پارکینگ میومدم بیرون که توپ یه پسره رفت زیر ماشین

فحشو کشید بهم که چرا توپشو پنچر کردم

رسیدم سر کوچه

داشتم میپیچیدم که دستم رفت رو بوق

ملت از پنجره ها فحشو کشیدن بهم که چرا اول صبح بوق میزنم

پشت چراغ قرمز یه چیزی حدود 100 نفر داشتن با هم دعوا میکردن

همدیگرو کتک میزدن اما میخواستن فحش بدن منو نگا می کردن !

زنگ زدم

ننه فحشو کشید بهم که اول صبح اینجا چی کار دارم

گفتم ننه وقته دکترته

گفت برو هفته ی بعد بیا

دوباره فحشو کشید بهم

برگشتم خونه

مامانم فحشو کشید بهم که چرا شیر نخریدم

اومدم تو اتاق

داداش محترم رفته بود کارت امتحانشو بگیره

گفتم خدا رو شکر که حداقل امروز داداشمون فحشکشمون نکرد

موبایلم زنگ زد

داداشم فحشو کشید بهم

که چرا محل توزیع کارتو اشتباهی بهش گفتم

محل توزیع میدون امام حسین بوده

داداشم رفته دانشگاه تهران جنوب

الان مشغول نوشتن یه کتاب سی جلدی ام

به اسم " فرهنگ لغات فحش "

خلاصه ای از فحشهاییست که امروز یاد گرفتم

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:45 توسط مرد کلاسیک |

دلم میخواست یه مطلب در حد دوستان رفته بنویسم

آرام و با دقت

 

واسه پیشرفت   واسه زندگی   واسه یه مشت دلخوشی سادگی

واسه حرف زدن   دلدادگی       نوشتن      بی خط خوردگی

واسه جومونگ و مردم ساده ام

واسه این درد و قلب خسته ام

واسه هر چه که دیدیم و شنیدیم

انتخاب نکرده دردشو چشیدیم

واسه ما

واسه شما

خودم

همه دنیا

خسته شدم

خسته ای خدا

 

واسه این بازی

این اعتراض

بی فایدس

حاجی بنواز

 

هوس زده بالا

شاعر نیستم والا

هوس انتقام

انتقام عشق نه

انتقام از عشق

عشقی که آجر میشه واسه زدن بسیجی

عشقی که گوله میشه تو قلب ندای آزادی

آجر و گوله فرقی نمیکنه

طعم عشقه

بچش

 

سفره ی هفت سین امسال عید

خون    گوله    پاره آجر    خرده شیشه

قاب عکس ندا با پارچه ی سبز بسته شده به گوشش

یه دنیا فریاد

یه دنیا درد

بدون هیچ مسیجی

سال نو تسلیت

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:51 توسط مرد کلاسیک |

بالاخره یه نفرو پیدا کردم که شبیهم باشه

مخصوصا چشمامون

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:30 توسط مرد کلاسیک |

اصلا یادم رفته بود وبلاگ دارم

سلام طول میکنم خدمت دوستان

حال شما خوبه ؟

جناب آقا ؟؟

سرکار خانوم ؟؟؟

کوچولو ؟؟؟؟

خاله ؟؟؟؟؟

عمه ؟؟؟؟؟؟

دایی ؟؟؟؟؟؟؟

عمو ؟؟؟؟؟؟؟؟

پسر عمه ی نوه ی ناپدریه ی کشیش کلیسای قرون وسطا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه خوبن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا رو شکر !

خدا رو هزار مرتبه شکر !!

خدا رو میلیونها مرتبه شکر !!!

اصلا خدا رو در حد گایید.....شکر !!!!

ولی من فکر نکنم حالم خوب باشه

هر روز راس ساعت 6 بلند میشم

بدون زنگ ساعت

با کابوس

هر روز یه کابوس

که آخرش منو راس ساعت 6 بیدار میکنه

چند شب پیش یه فیلم دیدم به نام کنستانتین

ری یا نا کیوز (همون بازیگر نقش ماتریکس ) گفت :

" خدا یه بچس با یه مزرعه پر از مورچه "

به این جمله خیلی فکر کردم

زبانا در برابر خدا تسلیم بودم اما قلبا دوست داشتم خدا باشم

اما حالا که ما شش میلیارد مورچه ایم

و ممکنه زیر دست و پای بچه له بشیم

دلم میخواد یه مورچه ی ضعیف باشم

یه مورچه ی ضعیف که میتونه هر کاری بکنه

از اون موقع به بعد طلسم شدم

و هر روز راس ساعت 6 بیدار میشم

تا هر کاری دلم میخواد بکنم

هر کاری

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:44 توسط مرد کلاسیک |

جاتون پر یه سرمای دو سه هفته ای نوش جان کردم

انقد وضعم خراب بود که هر شب عزرائیل میومد ببینه مردم یا نه

یه بار خودمو زدم به مردن

و یه سواری از عزرائیل تا دم در جهنم گرفتم

اونجا یهو چشمامو باز کردم و دستامو بلند کردم و بلند گفتم : پخخخخخخخخخ !!!

.....یدن به خودشون

دربونای جهنم گفتن : این که هنوز زندس و مرتیکه ی قل چماغ مجبور شد دوباره منو کول کنه تا اتاقم

نمیدونین چه حالی داره عزرائیل سواری !

وقتی سرما می خورم کند میشم

مثل آدمای مست تو خیابونا راه میرم و احساس میکنم همه چیز چقد سریعه

آدما تند راه میرن

ماشینا رو که دیگه نگو

دیگه صدایی نمیشنوم

سکوت محض در اوج شلوغی

دهناشون باز و بسته میشه ولی صدا نمیاد

به هم اتاقیم میگم چرا تصویرش هست ولی صدای تلویزیون سوخته !

صدا تا آخر

روی 100

نخیر

لباس میپوشم و میرم بیرون

یه آب معدنی میخرم و شروع به تلو تلو خوردن میکنم

با یه جرعه مست میشم

روی یه نیمکت رو به روی یه دبستان می افتم

همه چیز سریعه

خیلی سریع

سرمو می چرخونم

می چرخونم

گیج میره

سرمو میندازم پایین

سنگینی میکنه

چشمامو وا میکنم و آروم آروم سرمو میارم بالا و به جلو نگه میکنم

به معتادی خیره میشم که داشت از جلوی دبستان رد میشد

عجیبه اون سریع نبود

کند حرکت می کرد

از لای چشمای عرق کردم دیدم که یه سیگار روشن کرد

همون موقع دبستان تعطیل شد

بچه ها ریختن بیرون

بچه ها هم کند بودن

مرد معتاد در میان سیل بچه ها گیر کرده بود

بچه ها از کنار معتاد رد میشدن و بهش لبخند میزدن

مرد معتاد هم همین طور

چرا اینا تند نیستن

و من میتوانستم به دستهای مشت شده ی مرد معتاد نگاه کنم

یکی مشت شده به خاطر اینکه بچه ها سیگار را نبینن

و دیگری مشت شده از درد

وقتی رفتم تو مدرسه

عکس همان مرد معتاد را با بچه ها روی دیوار دیدم

که زیرش نوشته شده بود : "عکس دست جمعی دانش آموزان با آقای مدیر"

و در جای دیگر پیام تسلیت معلمان به مدیر مدرسه به خاطر مرگ دختر کوچکش

 که سال دیگر او هم دبستانی می شد

امروز سرماخوردگیم خوب شده

ولی دستم میسوزه

 به خاطر سیگاری

 که به افتخار مرد معتاد

 مشت کردم

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:30 توسط مرد کلاسیک |

هر چند وقت یه بار من باید خودمو خالی کنم

شرمنده

 

 

فلانی منجمه  باید ماهو ببینه

و گرنه چه جوری می تونه یه ماه تو زندگی مردم ......

یکی دیگه مرجع تقلیده  از خدا پیغوم میاره

رو منبر نشینه می میره   مرتیکه ی .........

آدمایی ظاهرا فرشته  باطنا مار جثه

ولادت شهادت تعیین کنای ............

خدایا چی کار کنیم با این چشمای گریون و خونی

از دست این تشنه لبای هرزه و ..............

کبرا ۱۱ دوباره شده زنده

ارشاد کنین ما رو ای گشتی یای .........

خواهرای سیاه پوش و سربه زیرم

شوهر به عفاف پاره نمی دن نه!  به .........

برادرا یقه بسته  تو صف جماعت

ریش و پشم کاشته  آماده ی خدمت

به ! حاجی حاجی مکه بودی  خدا قوت

عبادت دیگه  ها ! جون ......

خدایا از حرفام خیلی مونده

برس بداد این درمونده

از دست این علمای .......

نجات بده ما رو از دست این سیاستمدارای حوض کش

عدالت نخواستیم عدالت اجرا کنای ..........

خدایا نذار منو تو خیابون بگیرن و بهم بگن : خفه شو بی پدر

کجایی خدا  نمیبینی وضع ما  چرا صدات در نمیاد بی .........

جون من انقد اعتراض نکنین ای ملت باحال

بذارین بزنن تو سرتون این عقب مونده های .......

ما که شدیم مایوس

مملکتو شما بگردونین آی آدمای ........

و در آخر

گفتند : ادب از که آموختی ای ابلیس

گفتم : از شما بی ادبان ........ لیس

آخی

خالی شدم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:39 توسط مرد کلاسیک |

سر قبر پدربزرگم گریم نمی یومد

به یکی گفتم منو بزنه و تحقیرم کنه تا گریم بیاد

هیچی دیگه

یه مراسم ختم دیگه ام افتادم

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 21:41 توسط مرد کلاسیک |

یه روز ما رفته بودیم بیرون

بیرون اومده بود خونمون

ما اومدیم خونمون

دیدیم بیرون رفته خونشون

گفتیم ما بریم خونشون

در زدیم دیدیم رفتن بیرون

دوباره اومدیم خونمون

دیدیم بیرون یادداشت گذاشته "میخوایم بیایم خونتون"

ما هم رفتیم میوه و شیرینی بخریم واسه مهمونامون

برگشتیم دیدیم بیرون یادداشت گذاشته "ما اومدیم نبودین رفتیم خونمون"

گفتیم ای بابا بد شد که پس ما بریم خونشون

زنگ زدیم بهشون

گفتیم ما داریم میایم خونتون

گفت خونه ی خودتونه قدمتون رو چشمامون

بالاخره ما شدیم مهمون و بیرون شد میزبون

رفتیم خونشون

نداد راهمون

گفتیم "چی شده بیرون"

گفت "من بیرونم بعدا بیاین خونمون ! "

اون وقت من بهتون میگم مشکل داره مغزاتون

میخندین و بهم میگین نمکدون

هر شر و وری بنویسم میخندین بهمون

ببین چه حالی میکرده با این مردم افلاطون

طور خدا نگیرین حالمون

از بیکاری زده به کلمون

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:58 توسط مرد کلاسیک |

از اینجا که اخیرا همه ی دوستان شاعر شدن ( مثل مهسا خانوم )

و مخصوصا آقا وحید تصمیم گرفتن با شعر و شاعری بچه ی سر به راهی شن

ما هم میخواهیم دیوان بسراییم

نام دیوان :

 بشاش تو این زندگی

 

ای که تا لنگ و پاچه ی ظهر می تمرگی

خاک بر سرت مگر عاشقی انقد می تمرگی

ما رفته بودیم پارک پی ورزش و سلامتی

برگشتیم دیدیم غرق رویایی هنوز مث دوسالگی

چه شد آن پسر عقاب وعاقلمان

طوفان به پا میکرد همچون یوزپلنگی

نکنه تو هم افسرده شدی عزیزم

دل بریدی از زندگی

آرامشت بهم خورده پسرم

می خوای بغلت کنم مث بچگی

دلمان خوش بود پسری داریم بی بند این دنیا

حالا رو آوردی به مستی و دیوانگی

بالهای شکسته ات را خودت باید تعمیر کنی

تا وقتی ما نیستیم نمیری از بی کسی و گشنگی

نگذار هر نسیمی شاخه هایت را بشکند به سادگی

بیدار شو پسرم

بیرون بیا از این دنیای ساختگی

ای بابا

بیدار شو دیگه الاغ

مدرست دیر شد

( بی خیال مامان   بشاش تو این زندگی )

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 19:57 توسط مرد کلاسیک |

ساعت 12.30 سوار اتوبوس شدم تا بیام تهران

قبل از سوار شدن یه حسی بهم گفت این سفر آخرته

نیم ساعت از حرکت گذشته بود که بچه ی صندلی پشتی من شروع کرد به گریه کردن

بعد از 45 دقیقه ار ار کردن من قاط زدم

بلند شدم به مادرش گفتم :

خانوم سر جدت گریشو بخوابون

گفت : جیشیده تو خودش باید پوشکشو عوض کنم تا آروم شه

گفتم : خوب عوض کن

گفت : تلفاتش جبران ناپذیره ها !

گفتم : فعلا که اعصاب من تلف شده

نشستم سر جام

یهو دیدم گلوم داره میسوزه

احساس خفگی بهم دست داد

برگشتم دیدم مادره از این ماسکای زمان جنگ زده به صورتش و داره بچشو پاکسازی میکنه

نتونستم طاقت بیارم

شیشه ی اتوبوسو شکوندم

سرمو بردم بیرون تا زنده بمونم

آخیش

اکسیژن

وقتی سرمو آوردم تو دیدم همه ی مسافرا مردن !

رفتم سراغ راننده

دیدم رنگش شده مثل سبزه ی عید

کبریت زدم

اتوبوس رفت هوا

افتادیم تو رودخونه

دیدم مادره بچشو بغل کرده و داره پیاده میشه

گفتم : تشریف میبرین

گفت : ها برادر ده ما همی کناراس

گفتم : بچه ی شما یه سرمایه ی ملی حساب میشه

با قدرتی که معده و کلیه هاش دارن می شه

نیروگاه هسته ای را انداخت

گفت : اتفاقا من یه پسر دیگه دارم که21 سالشه

هر وقت میره دستشویی

برق سه سال آبادی رو تامین میکنه

اومدم لب جاده

سوار یه اتوبوس دیگه شدم

تا نشستم دیدم

صدای گریه ی 4 تا بچه از عقب اتوبوس بلند شد

برگشتم دیدم مادراشون دارن خودشونو واسه عملیات آماده میکنن

اشهدمو خوندم و از پنجره پریدم بیرون

تقریبا 700 متر جلوتر دیدم یه چیزی مثل

بمب اتم منفجر شد و

در عرض چند ثانیه تا شعاع 300 کیلومتری ما با خاک یکسان که چه عرض کنم

200 مترم رفتیم پایین تر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:8 توسط مرد کلاسیک |

بله

بعد از ظهر همگی متعالی

امروز که 16 روز از سال نو میگذره رفیقم اس ام اس داده :

سلام الی جون ( الی مخفف الاغ ) عیدت مبارک  به یاد ما هستی یا نه ؟

منم براش نوشتم :

سلام اسی جون ( اسی مخفف اسب ) عید تو هم مبارک  هر شب به یادتم  ( اسی  بوس  لالا ) !

بذگریم

عید خوش گذشت یا نه ؟

من که تا سیزده بدر خواب بودم

چهارده بدر بود که از بیکاری عذاب وجدان گرفتم

پونزده بدر رفتم همه ی کتابای کنکور کاردانی به کارشناسیه رشتمو خریدم

امروز که شونزده بدره از صبح درس خوندم

آمممممما الان فقط بسم الاش یادم میاد !

تازگیا کشفیدم که مسیر زندگیه من مثل مسیر حرکت قطاره

تکراریه تکراریه

اصلا همه چیزم هی تکرار میشه

خوابیدنم   بیدار شدنم   شاشیدنم   راه رفتنم   شعر گفتنم   اتاقم   بچه ی همسایه

واقعا برام فرقی نداره بمیرم یا زنده باشم

از یه جهنم به جهنم دیگه میرم

همین الان این شعر ( البته بیشتر شر و وره تا شعر ! ) به ذهنم رسید :

خواستم از درد بنویسم دیدم غمی ندارم

خواستم از خوشی بنویسم دیدم بهانه ای ندارم

خواستم از تولد بنویسم دیدم کادویی ندارم

خواستم از خدا بنویسم دیدم دینی ندارم

خواستم از مرگ بنویسم

دیدم ای وای

ارزش مردن هم ندارم

 

ای بابا

به قول یکی از دوستان ( خانوم طویله دار ! ) این از خصلتای ما ایرانیاس

که هر روز افسرده تر از دیروز

حالا که اینجوری شد

برای شادی خودم و شهدا یه قر حسابی میدم

آها ..... آهااااااااااااااا ... آههههههههههاااااااااا

بیا وسط قرش بده

تو خوده نمره ی 20 20 20 20 20 ...... بیستی

اینجا که جهنم نیست

میتونیم بپریم بالا و پایین

پی نوشت :

_  نمیتونم کاریش کنم  در این دنیا همیشه اهریمن از من میبره

_  هرگز نباید وارد جنگ بشی   مخصوصا با خودت

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:26 توسط مرد کلاسیک |

زمستان رفتی و ما سبز نگشتیم

ز خواب غفلتت بیدار نگشتیم

دل ما را چکار با سین و قرآن

بهار ما هم خزانیست ای زمستان

 

شعرو داشتی !

همین دیگه

الهی هیچ وقت دلاتون کپک نزنه

عید همگی مبارک

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:16 توسط مرد کلاسیک |

من زمین را دوست دارم

زمین می ذاره ما روش زندگی کنیم

روش تف بندازیم

حتی روش برینیم

آفتاب تو سر زمین می زنه

بارون و برف تو سر زمین می زنن

درختا ریشه هاشونو فرو میکنن تو زمین

ولی زمین هیچ چی نمی گه

جیک نمی زنه

بس که این زمین فروتنه

فقط آخرش

هممونو به جای غذا می خوره

هدف اصلیش خوردن خورشیده

هر روز کوه ها بلند تر میشن

هر روز ساختمونا بلند تر میشن

بالاخره یه روز دستش به خورشید می رسه و همه چی نابود می شه

اگه شیطانی وجود داشته باشه

زمین شیطانه

 

اینا رو امروز وقتی از زنجان برمی گشتم تو اتوبوس نوشتم

وقتی از پنجره ی اتوبوس به ابرا نگاه میکردم

به نظرم اومد رو ابرا نوشته شده :

غزه تنهاست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کنم این آخوندا فکر منو هم ویروسی کردن

کسی آنتی آخوند داره به من قرض بده

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:19 توسط مرد کلاسیک |

روی نیمکت پارک نشسته بودم

پیرمردی کنارم نشست

گفت : احساس جوونی میکنی یا نه ؟

گفتم : شما احساس پیری میکنی یا نه ؟

گفت : هنوز نه

گفتم : منم همین طور

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:24 توسط مرد کلاسیک |

من این سکوت را دوست ندارم                     چرا کسی نمی فهمد

قطره های اشکهایم بغض کرده اند                 چرا کسی نمی فهمد

دستام گرما میخوان                                   چرا کسی نمی فهمد

من آروم و قرار ندارم                                   چرا کسی نمی فهمد

من می خواهم خوب باشم                        چرا کسی نمی فهمد

من همه را دوست دارم                             چرا کسی نمی فهمد

من نمی خواهم گمنام باشم                     چرا کسی نمی فهمد

من میخواهم با همه باشم                        چرا کسی نمی فهمد

جهنم رفتن خیلی سخته                          چرا کسی نمی فهمد

خداوند با ماست                                     چرا کسی نمی فهمد

اگه هر کس برای خودش زندگی کنه دنیا مزخرف نمی شه               چرا کسی نمی فهمد

واقعا چرا

چون

من این سکوت را دوست ندارم                   چرا نمی فهمم

قطره های اشکهایم بغض کرده اند               چرا نمی فهمم

دستام گرما میخوان                                 چرا نمی فهمم

من آروم و قرار ندارم                                 چرا نمی فهمم

من می خواهم خوب باشم                       چرا نمی فهمم

من همه را دوست دارم                            چرا نمی فهمم

من نمی خواهم گمنام باشم                    چرا نمی فهمم

من میخواهم با همه باشم                       چرا نمی فهمم

جهنم رفتن خیلی سخته                          چرا نمی فهمم

خداوند با ماست                                     چرا نمی فهمم

اگه هر کس برای خودش زندگی کنه دنیا مزخرف نمی شه               چرا نمی فهمم

واقعا چرا

چون

( برو بابا   اوسکل کردی ما رو !!!!!!... )

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:19 توسط مرد کلاسیک |

رفیقم با دوست دخترش قهر کرده بود

پشیمون شد

زنگ زد بهش و گفت :

ببخشید که بادکنک احساساتتو به بازی گرفتم

بعد انقدر گفت ببخشید تا دختره قطع کرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:32 توسط مرد کلاسیک |

عادت دارم کاغذهای باطله را جمع میکنم و به نمکی میدهم .

طبق معمول آن کاغذها را جمع کردم و به کوچه رفتم .

اولین نمکی که رسید کاغذها را بهش دادم .

داشتم برمیگشتم که ضربه ای به کتف راستم زده شد .

دیدم فرشته ای است که کارهای خوب مرا می نویسد .

گفت : بیا این کاغذها را هم به نمکی بده قبل از اینکه پوسیده بشن

تو که تا به حال کار خوبی انجام نداده ای تا ثوابش را برایت بنویسم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:27 توسط مرد کلاسیک |

مادرم گفت بروم و شیر بگیرم .

در کوچه پیرمردی را دیدم که گوشه ای نشسته و عصایی به دست داشت .

بهش نمی خورد گدا باشه .

لباسی یک دست سفید داشت که حتی صورتش را هم پوشانده بود .

از کنارش که رد شدم با عصایش جلوی مرا گرفت .

من نشستم و گفتم : " چه کار دارید پدر جان "

بدون اینکه صورتش را بالا بیاورد باصدایی تقریبا خشن گفت :

" فقط تا ظهر وقت داری معنی این کلمه را پیدا کنی و گرنه می میری "

من که دهانم از حیرت باز مانده بود و چشمانم گرد شده بود لحظه ای سکوت کردم .

فکر کردم شوخی میکنه اما پیرمرد خیلی جدی حرف می زد .

بالاخره آب دهانم را قورت دادم و گفتم : " چه کلمه ای؟ "

پیرمرد گفت : "  لا اله الا الله "

من بلند شدم و گفتم : " خدا به هممون کمک کنه "

وقتی داشتم از پیرمرد دور می شدم پیرمرد دوباره با خنده گفت :  " فقط تا ظهر "

ازکوچه بیرون آمدم . از شهرام آقا شیر خریدم .

برگشتنی همش درگیر حرف پیرمرد بودم .

وقتی به کوچمون رسیدم پیرمرد اونجا نبود .

ساعت 11 بود . یعنی من یه ساعت دیگه می میرم .

نه این دیوانگی است که حرفش را باور کنم . به خانه برگشتم و به اتاقم رفتم .

به مادرم چیزی نگفتم .

نمیدونم چرا ولی حرفای اون پیرمرد از یادم نمیرفت .

فکر میکردم واقعا ظهر که بشه من می میرم .

تصمیم گرفتم تا ساعت 12 پشت میزم بشینم و هیچ کاری نکنم تا اتفاقی برام نیوفته .

5 دیقه مونده بود به 12 .

یواش یواش داشت خوابم می گرفت .

کمتر از یه دیقه مونده بود .

فقط چند ثانیه مونده بود تا ظهر بشه که یهو تصمیم گرفتم چرتی بزنم .

داشتم از تخت دو طبقه ام بالا میرفتم  که ناگهان پام لغزید و افتادم .

قبل از اینکه به زمین برسم سرم به گوشه تیز شوفاژ خورد و ...

خدایا من مرده بودم ... سر ساعت 12 ...

ناگهان صدای مادرم را شنیدم که می گفت :

" آرش بلند شو  لنگ ظهر شده و تو هنوز خوابی . "

از جایم پریدم و عرق سرد روی پیشانیم را پاک کردم .

خدای من  اینا فقط خواب بود  خدایا  شکر  شکر .

دست و صورتم را شستم و یه راست به سمت میز صبحانه رفتم .

مادرم گفت : " پسر گلم  یه ذره خلم  تنبلی نکن  اول برو شیر بگیر . "

فهمیدم تا شیر نگیرم از صبحانه خبری نیست .

لباسامو عوض کردم و راهی شدم .

در کوچه پیرمردی با لباس یه دست سفیدی یه گوشه نشسته بود .

رفتم جلو و گفتم :

" پیرمرد از ظهر که گذشته ولی میدونی معنی این کلمه چیه ؟ "

پیرمرد بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت : " چه کلمه ای ؟ "

گفتم : " گاییدن "

بالاخره پیرمرد سرشو آورد بالا و من تا می خورد زدمش وگاییدمش .

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:7 توسط مرد کلاسیک |

الان من 20 سالمه

20 سال دیگه 40 سالم میشه

وقتی من 40 سالم بشه :

ابی  داریوش  افتخاری  گوگوش  شجریان ... همشون می میرن 

دیگه صدای گرم پیدا نمیشه

اندی  منصور  کامران و هومن ... همشون پیر میشن و عصا باید بگیرن دستشون

ممکنه آمریکا به ایران حمله کرده باشه یا ایران به اسرائیل

و یا ژاپنی های نابغه به کل دنیا حمله کنن و به جهان حکومت کنن

( در هر صورت نسل آخوندا از بین میره )

دایناسورها دوباره سر و کلشون پیدا میشه  البته به شکل ماشینهای جنگی

دیگه آدما از خونه هاشون بیرون نمیان  اینترنت میشه همه چی 

میشه نون آب غذا خواب کار درس ازدواج شهربازی عشق شهوت و خدا

تانیا طویلشو خراب میکنه و یه هتل 6 ستاره می سازه

ولی خوب  طویله یا هتل توفیر نداره

در هر صورت یه سری گاو و گوسفند می ریزن توش

20 سال دیگه کسی رانندگی نمی کنه 

اصلا کسی سوار قطار و هواپیما و هلی کوپتر نمیشه

علم انقدر پیشرفت می کنه که همه طی الارض یاد می گیرن !!!!!!

20 سال دیگه ما می گیم   هی جوونی یادت بخیر

20 سال دیگه وبلاگهای ما عتیقه و زیر خاکی حساب میشن

20 سال دیگه شاید من بتونم یه نمره ی 20 از این اساتید بگیرم

شاید تا 20 سال دیگه من زنده نباشم

اما قسم می خورم اگه زنده بمونم از کپک زدگی در بیام

پس قرارمون 20 سال دیگه همین جا

تا 7 / 10 / 1407 فعلا سلام رفقا

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 15:48 توسط مرد کلاسیک |

من سرم درد میکنه واسه دردسر

امشب می خوام برم یه پاسگاهو بزنم

یه دونه از اون بنزای خوشگلشونو می خوام

میخوام باهاش برم تو بقالی سر کوچمون

آخه شربت تاریخ گذشته بهم داده

فردا شب میخوام برم بانکو بزنم

یه دونه از اون خودکاراشونو میخوام که با فنر میبندن

میخوام بذارم روی میزم

پس فردا شب میخوام طویله ی تانیا رو بزنم

یونجه هاشو میخوام ببرم بریزم جلوی چند نفر که دیگه خیلی دارن برام خط و نشون میکشن

پسین فردا شب میخوام یه کلوپو بزنم

میخوام فیلم سگهای خالدارو بدزدم و سگاشو بندازم به جون همسایه پایینیمون تا هر دو شب یه بار برای بچش تولد نگیره

پس پسین فردا شب میخوام اتاق خودمو بزنم

میخوام خودمو بدزدم تا واسه همیشه از دست خودم راحت شم

من سرم درد میکنه

.

.

.

.

 واسه دردسر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 18:4 توسط مرد کلاسیک |

خیلی به پدرم اصرار کردم که با من به خواستگاری بیاید

قبول نمی کرد

میگفت : هنوز خیلی جوونی  خامی و هیچ چیز برای زندگی نداری

بالاخره پدرم را راضی کردم

یک شب قرار گذاشتیم و برای آشنایی به خانه ی دختر مورد علاقه ام رفتیم

بعد از خوردن چای و میوه  پدر عروس خانوم گفت : پسر اهل زندگی هستی یا نه؟

گفتم : 21 سال دارم و تا به حال فقط این کار را انجام میدادم!

گفت : تحصیلات شما چقدر است؟

گفتم : تنها درس من عشق بوده و بس !!

پدر خانوم آینده ام که فهمیده بود من در جواب دادن به سوالهایش دست به نقد هستم

رو آورد به مادیات و گفت : خوب پسرم   چقدر سرمایه داری؟

گفتم : سرمایه ی من دلم است !!!

خنده ای از زیر لبهای پدرم که سرش را پایین انداخته بود و دانه های تسبیح را میچرخاند گذشت

پدر خانوم آینده ی من که حتی نمیتوانست درست فارسی صحبت کند این بار پرسید:

مقام چی  مقام داری؟

گفتم : در نزد خداوند انسان هستم !!!!

یواش یواش لبخند زورکی پدر خانوم آینده ام محو شد و پرسید : خونه داری؟

گفتم : خونه ی دلم برای شما !!!!!

پرسید : ماشین که داری؟

گفتم : دخترتان را روی چشمهایم میگذارم و هر کجا بخواهد می برمش !!!!!!

پدرم دیگر نتوانست جلوی خنده هایش را بگیرد و بلند بلند شروع کرد به خندیدن

پدر خانوم آینده ام با لحنی تهدید کننده گفت : همه ی اینها به کنار  برای مهریه ی دخترم چی داری؟

گفتم : من دو تا گنج دارم

پدر خانوم آینده ام پرسید : چه گنجی؟   چقدر ارزش دارد؟

گفتم : خیلی با ارزش هستند  یکی از آنها عشق است و دیگری جوانی   اینها را مهریه ی دختر شما میکنم!!!!!!!

پدر خانوم آینده ام منفجر شد و فریاد کشید : از خونه ی من برین بیییییییییییییییییرون!

پدرم که داشت از خنده قش میکرد  گفت :

بیا بریم پسرم    پدربزرگ خدابیامرزت هم دفعه ی اول همین جوری منو از خونش بیرون کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 1:10 توسط مرد کلاسیک |

کمی تا مقداری از ارتفاع میترسیدم

در یه کتاب خوندم که با ترستان بجنگید

تصمیم گرفتم ایندفعه که رفتم زنجان برم یه جای خلوت و

روی دیوار بلندی راه برم

تقریبا خارج شهر یه گاراژ پیدا کردم که دیواراش خیلی بلند بود

کوچه خلوت بود و گاراژ خالی از سکنه

با بدبختی از دیوار 3 متری رفتم بالا

وقتی کاملا سیخ روی دیوار وایسادم

چشمام از ترس شده بود اندازه ی یه سیب

نفسام قفل شده بود

باد سردی هم میومد

سوزی که استخوانای آدمو به لرزه در می آورد

شروع کردم به راه رفتن

مثل اونایی که توی سیرک روی طناب راه میرن

یه قدم

دوقدم

سه قدم

اونقدرها هم که فکر میکردم ترسناک نبود

یه آهنگ بندری گذاشتم و شروع کردم روی دیوار رقصیدن

داشتم وشکن میزدم و میرقصیدم که یهو دیدم 5 تا سگ پایین دیوار وایسادن

و دارن منو نگاه میکنن

من سنگ شدم

انگار از اول مجسمه به دنیا اومده بودم

(عجیبه تا حالا ندیده بودم سگها بدون پارس کردن به کسی نزدیک بشن

 واقعا زمونه عوض شده

 دیگه سگها هم از پشت خنجر میزنن!)

خلاصه من مثل سگ از سگها ترسیده بودم

سگها هم که فهمیده بودن من ترسیدم شروع کردن به ار ار کردن!

( ا...ببخشید... غار غار کردن ....نه....میو میو کردن

 ای بابا گیر دادینا!

 اون موقع شب...توی اون سرما...تک و تنها

 انقدر ازشون ترسیده بودم که اصلا نمیفهمیدم چه صدایی در میارن)

وقتی هاپ هاپ میکردن از دهنشون آب میچکید

انگار دهنشون نشتی داشت!

یهو یاد جمله ی کتابه افتادم :

با ترستان بجنگید

یهو من دیوونه شدم و زد به سرم

(شاید در 10 سال دو سه بار اینجوری بزنه به سرم)

چشام گرد شد و پر از خون

از روی دیوار سه متری پریدم پایین و یه چوب پیدا کردم و افتادم دنبال سگا

(در ضمن یه آهنگ بندری هم گذاشتم بخونه

 باید بودید و میدیدید

 ترکیبی از خشم من و آهنگ بندری! )

سگا که دیدن ای بابا این پسره قاطی داره

دمشونو گذاشتن صندوق عقب و در رفتن

من دیگه داشتم از خوشحالی میترکیدم

وسط خیابون داشتم بندری میرقصیدم

دیگه از هیچ چی تو دنیا نمیترسیدم

بازم رفتم بالای دیوار و شروع کردم روی دیوار دوییدن!

انقدر روی دیوار دوییدم که به نفس نفس افتادم

دیگه وقتش بود که برم یتیم خونه

تازه فردا ساعت 8 صبح هم کلاس دارم

خواستم از دیوار بیام پایین که احساس کردم دستشویی دارم

( رسیدیم به قسمت جالب ماجرا !!! )

پریدم داخل گاراژ

خبری نبود

نشستم و یه دل پر ریدم !!!

(ببخشید بی ادبی شدا

 واقعیتو باید گفت هر چه قدر هم که تلخ باشه! )

نمیدونین انجام این کارا توی طبیعت چه حالی میده!!!!!!!!!

کارم تموم شد

از دیوار رفتم بالا

خواستم بپرم بیرون که خشکم زد

دیدم یه ماشین پلیس و سه تا مامور و سه تا تفنگ منو نشونه گرفتن!

ماشینه با چراغای جلوش

مامورا با چشاشون

و تفنگا هم با گلوله هایی که مغز منو هدف گرفته بودن

یکی از پلیسا گفت:

دستاتو بذار پشت سرت و بیا پایین

من به زور گفتم: جناب سرباز! اگه دستامو بذارم پشت سرم نمیتونم بیام پایین!

یهو یکیشون که جوگیر شده بود و فکر کرده بود با مافیا درگیر شده داد زد:

بیا پایین زود باشششششششششش!

از دیوار پریدم پایین

منو با صورت چسبوندن به دیوار و دستامو از پشت بستن

جیبامو گشتن و برگردوندنم به سمت خودشون

گفتن: این موقع شب اینجا چی کار میکنی بچه

گفتم: ورزش میکردم!

پلیسه گفت: ساعت 2 شب!

چشام 4 تا شد و گفتم: ساعت 2 شبه آقا من باید برم وگرنه مسئول یتیم خونه رام نمیده تازه فردا کلاسم دارم

یارو گفت: بچه یتیمی!

گفتم: نه بچه ی تهرانم!

گفت: چرا چرت و پرت میگی ... بالای دیوار مردم چی کار میکردی؟

گفتم: با ترسم میجنگیدم!

پلیسه که دید من زیادی دارم چرت و پرت میگم

به یکی گفت بره داخل گاراژو بررسی کنه

من یهو یادم افتاد اون تو قضای حاجت کردم

داد زدم گفتم: نه اون تو بوی بدی میده مسموم میشین!

سربازه رفت تو و بعد دو سه دیقه برگشت

و رفت در گوش رئیسشون پچ پچ کرد

رئیس پلیسه خندید

دستور داد دستامو باز کردن

اومد جلو و گفت: حالا درست و حسابی بگو ببینم اینجا چی کار میکردی

منم کل ماجرا رو براشون گفتم

تقریبا همشون یه دل سیر خندیدن

منو سوار کردن و رسوندن یتیم خونه

ساعت 3 صبح شده بود

پلیسه اومد بالا و اتاقمونو دید

میخواست ببینه چیزایی که گفتم راست بوده یا نه

همه ی بچه ها جمع شده بودن

رئیس پلیسه به من گفت: اینا چرا همشون بیدارن؟

منم گفتم: واسه نماز شب بلند شدن!

همه زدن زیر خنده

یهو از بیسیم گفتن: درگیری...خیابان امام.....

پلیسا مثل برق و باد مهو شدن

من موندم و چشمای خیره ی بچه ها که میخواستن کل ماجرا رو براشون تعریف کنم

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:6 توسط مرد کلاسیک |

آه ...

پاییز چه فصل زیباییست

از بیرون صدای شرشر باران می آید و از داخل بوی گند خرابکاری داداشم!

آه...

از چه بنویسم که پاییز با این بارانهایش مرا دیوانه میکند

از دوستان بنویسم یا از دشمنان

از پروردگار بنویسم یا از شیطان

از احمدی نژاد بنویسم یا از رستم دستان

از نازیلا بنویسم یا از آلیزان

از هیچکدام

این بار میخواهم از خودم بنویسم

همیشه تنها بودم

تنها بزرگ شدم

و به تنهایی عادت دارم

(تنها دوست صمیمی من نازیلاست که اون هم فقط در نت با هم ارتباط داریم!)

از چیزی نمیترسم

حتی خدا

هیچ وقت برای دیگران بدی نخواستم

حتی دشمنان

برای کنکور فقط یک ساعت ادبیات خوندم

اونم شب کنکور!

وقتی افسر میخواست ازم امتحان رانندگی بگیره:

1.یادم رفت کمربند ببندم و نشسته بودم روش!

2.دنده عقب رفتم بدون اینکه عقبو نگاه کنم

افسره ازم پرسید چرا عقبو نگاه نمیکنی؟

منم گفتم: سرهنگ جون! غمت نباشه من این کوچه و پسکوچه ها رو مثل کف دستم حفظم!!

وقتی اول راهنمایی بودم یکی از رفیقام ازم خواست یه پسررو که سوم راهنمایی بود براش بکشم

به جای پول هم یه دوچرخه ی کوهستان شماره ی 26 به عنوان دستمزدم تعیین کرد

ازش پرسیدم: چرا؟

گفت: حسابی کتکش زده

گفتم: چرا من؟

گفت: چون تو میتونی

از همون موقع بود که تصمیم گرفتم زیاد با دیگران صمیمی نشم چون ممکن بود کار دستشون بدم

در حال حاضر هیچ آرزویی ندارم

جز اینکه زحمات پدر و مادرمو جبران کنم

و در همین لحظه هیچ کاری ندارم

جز اینکه برم بشاشم و بگیرم بکپم

شب همگی بخیر

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 0:28 توسط مرد کلاسیک |

با خودمان عهد بستیم این ترم مثل بچه ی آدم بنشینیم سر درس ومشقمان

روز اول مهر سوار اتوبوس شدیم و رفتیم زنجان

آقای راننده که داداش شوماخر بود ما را نصفه جان کرد تا رسیدیم زنجان

دو سه تا از خانومها که تا سر حد زایمان رفتند و برگشتند

فقط کم مونده بود با اتوبوس تک چرخ بزنه

من هم که صندلی اول نشسته بودم احساس کردم در سینما 2000 هستم

بالاخره یه آقا پسر که بهش میخورد دانشجو باشه اومد جلو و خیلی جدی  به راننده گفت:

هیچ میدونی با کی طرف هستی؟

راننده که داشت پاشو میخاروند گفت: پلیسی

پسره گفت: نخیر من مامور مخصوص حاکم بزرگ میتیکمانم جون مادرت آروم برو!

من و چند نفر دیگه که جلو بودیم از خنده مردیم

اما آقای راننده ی کدیه ما که انگار تو عمرش کارتون ندیده بود به تیپش برخورد و پاشو تا ته گذاشت رو گاز

پسره با یه نفر تماس گرفت و پچ پچ کرد و رفت نشست سر جاش

وقتی رسیدیم زنجان تا آقای راننده درو باز کرد 5 نفر ریختن تو اتوبوس و رانندرو کشیدن بیرون و تا میخورد زدنش

من فهمیدم دوستای همون پسره بودن که با موبایل بهشون زنگ زده

دمش گرم

هیچ کدوم از مسافرا نرفتن کمک راننده

حتی تشویق هم میکردن

خلاصه ما که ده بار دل و رودمون اومده بود تو دهنمون سالم رسیدیم زنجان

وقتی رسیدم یتیم خونه(منظورم همون خوابگاهه!) دیدم بچه ها دور تلفن جمع شدن

گفتم چه خبره

یکی از بچه ها گفت:هیسسسس

تلفون روی آیفون بود و مشغول زنگ خوردن

بالاخره یکی گوشی رو برداشت و گفت: امداد 125 بفرمایین!

یهو همه ی بچه ها با حالت گریه داد زدن: کمک ...کمک...آتیش گرفت....یاخدا.....کمک...!

یارو گفت:...چی شده ...کجا آتیش گرفته؟

یکی از بچه ها داد زد: ...آقا طور خدا کمک کنین....آقا سوخت...سوخت...سوخت

یارو گفت: ...سریع آدرس بدین...چی آتیش گرفته؟

یهو یکی از بچه ها علامت داد ساکت شن و به یارو گفت:

آقا آدرس که نمیتونم بدم ولی قابلمه ی غذامون سوخت!

بمب خنده ی بچه های یتیم خونه منفجر شد و یارو هم همین جوری از پشت خط داشت فحش میداد

خلاصه بعد از روبوسی با بچه ها و خوردن ناهار(تخم مرغ سوخته!)رفتم دانشکده

دیدم ای بابا سگ پر نمیزنه

برگشتم یتیم خونه

بچه ها گفتن کلاسا از دو هفته دیگه شروع میشه

گفتم : پس شماها اینجا چی کار میکنین؟

گفتن : عشق و حال!

من هم وسایلم را جمع کردم به سوی تهران و با خودم عهد بستم که دیگر مثل بچه ی آدم ننشینم سر درس و مشقمان

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:55 توسط مرد کلاسیک |

امروز مثل بچه ی آدم ساعت ۸:۳۰ صبح بلند شدم

سر و صورتمو شستم

موهامو شونه کردم

لباس آدمیزادی پوشیدم

مثل آدما رفتم و نشستم در کنار بقیه صبحانه خوردم

خلاصه کلی آدم بازی درآوردم و

ساعت ۹:۳۰ صبح دوباره گرفتم خوابیدم

 آخه از آدم بودن خسته شدم 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:16 توسط مرد کلاسیک |

ساعت ۷ صبحه !!!!!

مگه میشه

یعنی من بالاخره یه بار صبح زود از خواب بیدار شدم

ایول حتما امروز کامروا میشم

آخه میگن : سحر خیز باش تا کام روا بشی

ساعتمو برداشتم و بوسیدم و گفتم : امروز روز شانس منه

داشتم از خوشحالی بالا و پایین میپریدم که چشمم به عقربه های ساعتم افتاد

حرکت نمیکردن

تکونش دادم

دیدم نخیر

مثل اینکه بازم باتریش تموم شده

ساعت تلفونمو نگاه کردم دیدم ۱۱ صبحه

گفتم من از این استعدادها ندارما

ما رو چه به کله ی سحر بلند شدن

اول صبحی یه لقمه ضد حال نوش جان کردم

رفتم دستشویی

نه زیاد زیاد

نه کم کم

متوسط شاشیدم

رفتم آشپزخونه

یه دلستر باز کردم و اومدم پشت کامپیوترم

کسی خونه نیست

یادداشتی به در یخچال زده بودن که رفتن خرید لباس

حوصله ی وصل شدن به اینترنت نداشتم

یه ذره بازی کردم

یه ذره داستان نوشتم

که یهو زنگ خونه به صدا در اومد

گوشی رو برداشتم و گفتم : کیه؟

گفت : سلام عمه  منم و بچه ها  درو باز کن

یا حضرت عباس!

اینا اینجا چی کار میکنن

قبلا که خونشون شهرستان بود

خواستم برم شلوارمو عوض کنم که پسرش جلوی در خونمون ظاهر شد

گفتم : بچه چه جوری ۴ طبقه رو به این سرعت اومدی بالا

گفت : این که چیزی نیست

خونه ی ما طبقه ی سیزدهمه

همش با پله میرم پایین و بالا

کفشاشو به سرعت برق درآورد و پرید تو بقل من و گفت :

ماشینات کجاس ؟

گفتم : من اسباب بازی ندارم

خودشو از من کند و رفت تو اتاقم

وقتی برگشتم یهو دختر عمم پرید تو بقلم و گفت:

سلاممممممممم    مامانت کجاس؟

گفتم: رفتن لباس بخرن

از بقلم اومد پایین و رفت نشست جلوی تلویزیون

خدا رو شکر این یکی آروم تر از اون یکیه

به این فکر کردم که اگه برگردم الان عمم هم میخواد بپره توی بقلم

ولی عمه با آسانسور اومد

وقتی در آسانسورو باز کرد گفت : وای عمه نفسم دیگه بالا نمیاد!

گفتم : شانس آوردیم با آسانسور اومدین عمه

گفت: جواب منو نده بچه

اومدیم تو نشستیم

میوه و شربت آوردم

به عمه هم گفتم که مامان و بابا و داداش رفتن خرید لباس

اومدم توی اتاقم تا ببینم پسرعمه ی عزیزم چی کار میکنه

دیدم دخل اتاقمو آورده

انگار که از پلیس حکم بازرسی اتاقمو گرفته بوده

کامپیوترو براش روشن کردم

گفت : به اینترنت وصل شو

با شنیدن این جمله خواب از سرم پرید

گفتم : سه وجبی توی اینترنت چی کار داری

گفت : میخوام بچتم

گفتم : دوران چت دیگه تموم شده

گفت : مامان    آرش منو اذیت میکنه

گفتم : باشه باشه تسلیم

به اینترنت وصل شدم و خواستم از اتاق بیام بیرون که دلم راضی نشد تسلیم یه بچه پر رو بشم

برگشتم و دولا شدم و زیر تختو نگاه کردم

پسرعمه سرتق عزیز گفت : چی میخوای اون پشت؟

گفتم: دیشب یه سوسک اومده توی اتاقم   میخوام بکشمش

پسرعمه خیلی محترمانه و با جیغ و گریه از اتاقم فرار کرد

کامپیوترو خاموش کردم و با خیال راحت و نیشهای خندان اودم پیش عمه نشستم

گفتم : عمه چاق شدیا

گفت : تو چرا سال به سال لاغرتر میشی  داری از وسط میشکنیا

گفتم : اونوقت دو تیکمو میچسبونم به هم و چاق میشم

خانواده ی محترمه زنگ زدن و گفتن ناهار نمیان

منم زنگ زدم به رستوران تا برامون غذا بیارن

بعد از غذا پسر عمه خوابش برد و دختر عمه باز رفت سر تلویزیون

به عمه گفتم : عمه چرا رویا انقدر آرومه

گفت : همیشه اینجوری بوده

به دختر عمه نگاه کردم

۸ سالشه ولی مثل خانومای ۳۰ ساله میمونه

چقدر با وقاره

شاید دختر عمه هم قراره رهبر آزادی خواها برای خانوما بشه

بهش گفتم : دختر عمه خوش میگذره؟!

گفت : تا هستی آره

من که نفهمیدم چی گفت

ساعت ۷ خانواده ی محترمه برگشتن

حالا دیگه میتونستم بیام و توی وبلاگم مطلب بنویسم

پسرعمه اومد تو اتاقم و گفت : بابات میگه تو دروغ میگی  الکی به من گفتی اینجا سوسک داره که من با اسباب بازیات بازی نکنم

دلم براش سوخت

گفتم : سوسکو کشتم     بیا بشین با کامپیوتر بازی کن

گفت : نمیخوام   مگه من بچم که با کامپیوتر بازی کنم!

چشمامو بستم و فکر کردم که با چی این پسرعمه رو سرگرم کنم

یهو  ایکی یوستان از عالم هپروت فکری رو به مغزم رسوند

گفتم : راستی رامتین میدونستی اتاق من روح داره

گفت : روح چیه؟

گفتم : روح یه آدم نامرئیه ولی با بچه ها بازی میکنه

یه مشت بزن به دیوار تا خودت ببینی

با ترس یه مشت زد به دیوار

خبری نشد

گفتم : محکمتر بزن

یکی دیگه زد

رگبار مشتهای بچه ی همسایه شروع شد

پسر عمه خوشش اومد و شروع کرد به مشت زدن

خدا رو شکر

بالاخره این بچه ی همسایه هم به درد خورد

تا وقت دارم تند تند بنویسم 

الانه که پسرعمه از روح بازی خسته بشه

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:48 توسط مرد کلاسیک |

هاااااااااااااااااااااااااااا

خمیازه کشیدم !

عجب خوابی بود

یه ۶۸ ساعتی شد

جای همه خالی

کل دنیا رو گشتم

حتی تا اونجایی هم که پیامبر پرواز کرده بود رفتم

یه سر هم رفتم بهشت

همچین جای باحالی هم نبود

یه جا خسرو شکیبایی رو دیدم که لم داده بود روی تختش و داشت با چارلی چاپین گپ میزد

بازم دم دنیای خودمون گرم

یه بزن و بکوبی داره

اینجا که خیلی ساکت و سوت و کوره

البته شاید به خاطر اینه که هنوز قیامت نشده

اگه قیامت بشه همه میریزن تو بهشت

دیگه جای پارک کردن ماشین پیدا نمیشه

چه برسه به جای سوزن انداختن

ای وای  برعکس گفتم !

یه سر هم رفتم جهنم

خودمو و رفیق دوران دبستانم اکبر سه پا رو دیدم

اکبر سه پا که طبق معمول داشت با پای سومش ور میرفت و حال میکرد

بالاخره پای وسطش بیچارش کرد

منم پشت کامپیوترم نشسته بودم و برای وبلاگم مطلب مینوشتم

اومدم پشت میز وایسادم تا ببینم چی مینویسم

خیلی طولانی بود

دو سه خطشو خوندم :

هاااااااااااااااااااااااااااا

خمیازه کشیدم !

عجب خوابی بود

یه ۶۸ ساعتی شد

..............

جامون بد نبود

حداقل اینجا صدای داد و بیداد میاد

یه آقایی رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار جهنم

رفتم جلو ازش پرسیدم  آقا شما برا چی اومدی جهنم

گفت : خود کشی کردم

گفتم : چرا؟

خواست جواب بده که دو نفر اومدن که ببرنش

گفتم : کجا؟

گفت : مجازاتم اینه که هر روز برگردم به دنیا و جلوی خود کشی کردن آدما رو بگیرم

گفتم : این که کار خوبیه  چرا عذا گرفتی

با چشمای پر از اشک گفت:

آره کار خوبیه

هر روز باعث میشم خیلی ها خود کشی نکنن

مخصوصا دخترم که هر روز میخواد به خاطر دوری از من خودکشی کنه

خواستم بگم آدرس دخترتو بده تا باهاش حرف بزنم

که به لطف مشتهای بچه ی همسایه از خواب بلند شدم

بلافاصله اومدم توی وبلاگم و شروع کردم به نوشتن امروز :

هاااااااااااااااااااااااااااا

خمیازه کشیدم !

عجب خوابی بود

یه ۶۸ ساعتی شد

...........

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 21:7 توسط مرد کلاسیک |


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ