امروز مثل بچه ی آدم ساعت ۸:۳۰ صبح بلند شدم

سر و صورتمو شستم

موهامو شونه کردم

لباس آدمیزادی پوشیدم

مثل آدما رفتم و نشستم در کنار بقیه صبحانه خوردم

خلاصه کلی آدم بازی درآوردم و

ساعت ۹:۳۰ صبح دوباره گرفتم خوابیدم

 آخه از آدم بودن خسته شدم 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:16 توسط مرد کلاسیک |

ساعت ۷ صبحه !!!!!

مگه میشه

یعنی من بالاخره یه بار صبح زود از خواب بیدار شدم

ایول حتما امروز کامروا میشم

آخه میگن : سحر خیز باش تا کام روا بشی

ساعتمو برداشتم و بوسیدم و گفتم : امروز روز شانس منه

داشتم از خوشحالی بالا و پایین میپریدم که چشمم به عقربه های ساعتم افتاد

حرکت نمیکردن

تکونش دادم

دیدم نخیر

مثل اینکه بازم باتریش تموم شده

ساعت تلفونمو نگاه کردم دیدم ۱۱ صبحه

گفتم من از این استعدادها ندارما

ما رو چه به کله ی سحر بلند شدن

اول صبحی یه لقمه ضد حال نوش جان کردم

رفتم دستشویی

نه زیاد زیاد

نه کم کم

متوسط شاشیدم

رفتم آشپزخونه

یه دلستر باز کردم و اومدم پشت کامپیوترم

کسی خونه نیست

یادداشتی به در یخچال زده بودن که رفتن خرید لباس

حوصله ی وصل شدن به اینترنت نداشتم

یه ذره بازی کردم

یه ذره داستان نوشتم

که یهو زنگ خونه به صدا در اومد

گوشی رو برداشتم و گفتم : کیه؟

گفت : سلام عمه  منم و بچه ها  درو باز کن

یا حضرت عباس!

اینا اینجا چی کار میکنن

قبلا که خونشون شهرستان بود

خواستم برم شلوارمو عوض کنم که پسرش جلوی در خونمون ظاهر شد

گفتم : بچه چه جوری ۴ طبقه رو به این سرعت اومدی بالا

گفت : این که چیزی نیست

خونه ی ما طبقه ی سیزدهمه

همش با پله میرم پایین و بالا

کفشاشو به سرعت برق درآورد و پرید تو بقل من و گفت :

ماشینات کجاس ؟

گفتم : من اسباب بازی ندارم

خودشو از من کند و رفت تو اتاقم

وقتی برگشتم یهو دختر عمم پرید تو بقلم و گفت:

سلاممممممممم    مامانت کجاس؟

گفتم: رفتن لباس بخرن

از بقلم اومد پایین و رفت نشست جلوی تلویزیون

خدا رو شکر این یکی آروم تر از اون یکیه

به این فکر کردم که اگه برگردم الان عمم هم میخواد بپره توی بقلم

ولی عمه با آسانسور اومد

وقتی در آسانسورو باز کرد گفت : وای عمه نفسم دیگه بالا نمیاد!

گفتم : شانس آوردیم با آسانسور اومدین عمه

گفت: جواب منو نده بچه

اومدیم تو نشستیم

میوه و شربت آوردم

به عمه هم گفتم که مامان و بابا و داداش رفتن خرید لباس

اومدم توی اتاقم تا ببینم پسرعمه ی عزیزم چی کار میکنه

دیدم دخل اتاقمو آورده

انگار که از پلیس حکم بازرسی اتاقمو گرفته بوده

کامپیوترو براش روشن کردم

گفت : به اینترنت وصل شو

با شنیدن این جمله خواب از سرم پرید

گفتم : سه وجبی توی اینترنت چی کار داری

گفت : میخوام بچتم

گفتم : دوران چت دیگه تموم شده

گفت : مامان    آرش منو اذیت میکنه

گفتم : باشه باشه تسلیم

به اینترنت وصل شدم و خواستم از اتاق بیام بیرون که دلم راضی نشد تسلیم یه بچه پر رو بشم

برگشتم و دولا شدم و زیر تختو نگاه کردم

پسرعمه سرتق عزیز گفت : چی میخوای اون پشت؟

گفتم: دیشب یه سوسک اومده توی اتاقم   میخوام بکشمش

پسرعمه خیلی محترمانه و با جیغ و گریه از اتاقم فرار کرد

کامپیوترو خاموش کردم و با خیال راحت و نیشهای خندان اودم پیش عمه نشستم

گفتم : عمه چاق شدیا

گفت : تو چرا سال به سال لاغرتر میشی  داری از وسط میشکنیا

گفتم : اونوقت دو تیکمو میچسبونم به هم و چاق میشم

خانواده ی محترمه زنگ زدن و گفتن ناهار نمیان

منم زنگ زدم به رستوران تا برامون غذا بیارن

بعد از غذا پسر عمه خوابش برد و دختر عمه باز رفت سر تلویزیون

به عمه گفتم : عمه چرا رویا انقدر آرومه

گفت : همیشه اینجوری بوده

به دختر عمه نگاه کردم

۸ سالشه ولی مثل خانومای ۳۰ ساله میمونه

چقدر با وقاره

شاید دختر عمه هم قراره رهبر آزادی خواها برای خانوما بشه

بهش گفتم : دختر عمه خوش میگذره؟!

گفت : تا هستی آره

من که نفهمیدم چی گفت

ساعت ۷ خانواده ی محترمه برگشتن

حالا دیگه میتونستم بیام و توی وبلاگم مطلب بنویسم

پسرعمه اومد تو اتاقم و گفت : بابات میگه تو دروغ میگی  الکی به من گفتی اینجا سوسک داره که من با اسباب بازیات بازی نکنم

دلم براش سوخت

گفتم : سوسکو کشتم     بیا بشین با کامپیوتر بازی کن

گفت : نمیخوام   مگه من بچم که با کامپیوتر بازی کنم!

چشمامو بستم و فکر کردم که با چی این پسرعمه رو سرگرم کنم

یهو  ایکی یوستان از عالم هپروت فکری رو به مغزم رسوند

گفتم : راستی رامتین میدونستی اتاق من روح داره

گفت : روح چیه؟

گفتم : روح یه آدم نامرئیه ولی با بچه ها بازی میکنه

یه مشت بزن به دیوار تا خودت ببینی

با ترس یه مشت زد به دیوار

خبری نشد

گفتم : محکمتر بزن

یکی دیگه زد

رگبار مشتهای بچه ی همسایه شروع شد

پسر عمه خوشش اومد و شروع کرد به مشت زدن

خدا رو شکر

بالاخره این بچه ی همسایه هم به درد خورد

تا وقت دارم تند تند بنویسم 

الانه که پسرعمه از روح بازی خسته بشه

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:48 توسط مرد کلاسیک |

هاااااااااااااااااااااااااااا

خمیازه کشیدم !

عجب خوابی بود

یه ۶۸ ساعتی شد

جای همه خالی

کل دنیا رو گشتم

حتی تا اونجایی هم که پیامبر پرواز کرده بود رفتم

یه سر هم رفتم بهشت

همچین جای باحالی هم نبود

یه جا خسرو شکیبایی رو دیدم که لم داده بود روی تختش و داشت با چارلی چاپین گپ میزد

بازم دم دنیای خودمون گرم

یه بزن و بکوبی داره

اینجا که خیلی ساکت و سوت و کوره

البته شاید به خاطر اینه که هنوز قیامت نشده

اگه قیامت بشه همه میریزن تو بهشت

دیگه جای پارک کردن ماشین پیدا نمیشه

چه برسه به جای سوزن انداختن

ای وای  برعکس گفتم !

یه سر هم رفتم جهنم

خودمو و رفیق دوران دبستانم اکبر سه پا رو دیدم

اکبر سه پا که طبق معمول داشت با پای سومش ور میرفت و حال میکرد

بالاخره پای وسطش بیچارش کرد

منم پشت کامپیوترم نشسته بودم و برای وبلاگم مطلب مینوشتم

اومدم پشت میز وایسادم تا ببینم چی مینویسم

خیلی طولانی بود

دو سه خطشو خوندم :

هاااااااااااااااااااااااااااا

خمیازه کشیدم !

عجب خوابی بود

یه ۶۸ ساعتی شد

..............

جامون بد نبود

حداقل اینجا صدای داد و بیداد میاد

یه آقایی رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار جهنم

رفتم جلو ازش پرسیدم  آقا شما برا چی اومدی جهنم

گفت : خود کشی کردم

گفتم : چرا؟

خواست جواب بده که دو نفر اومدن که ببرنش

گفتم : کجا؟

گفت : مجازاتم اینه که هر روز برگردم به دنیا و جلوی خود کشی کردن آدما رو بگیرم

گفتم : این که کار خوبیه  چرا عذا گرفتی

با چشمای پر از اشک گفت:

آره کار خوبیه

هر روز باعث میشم خیلی ها خود کشی نکنن

مخصوصا دخترم که هر روز میخواد به خاطر دوری از من خودکشی کنه

خواستم بگم آدرس دخترتو بده تا باهاش حرف بزنم

که به لطف مشتهای بچه ی همسایه از خواب بلند شدم

بلافاصله اومدم توی وبلاگم و شروع کردم به نوشتن امروز :

هاااااااااااااااااااااااااااا

خمیازه کشیدم !

عجب خوابی بود

یه ۶۸ ساعتی شد

...........

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 21:7 توسط مرد کلاسیک |

 خخخخخ !

 

ترمز دستی رو کشیدم

 

پیاده شدم و زنگ زدم

 

نشستم تو ماشین

 

10 دقیقه بعد مادربزرگم اومد پایین

 

پیاده شدم و خواستم کمکش کنم تا بشینه توی ماشین

 

دستمو پس زد و گفت :

 

اگه کمکم کنی پیر میشم

 

مادربزرگم خیلی لاته

 

تقریبا 80 سالشه ولی اگه کسی بخواد براش پر رو بازی دراره حالشو بد جور میگیره

 

وقتی راه افتادیم مادربزرگم گفت :

 

بابات که از اول بی بخار بود   ببینم تو بلدی تند بری یا نه

 

خندیدم و گفتم :  ننه فکر ما پیر و پاتالا هم باش   میترسم تند برم حالم بد شه

 

مادربزرگم قاطی کرد

 

عصاشو که تکیه داده بود به در برداشت و گذاشت زیر گلوم

 

من که داشتم از خنده میمردم گفتم : ننه سر پیری و معرکه گیری

 

مادربزرگم عصاشو بیشتر فشار داد و گفت :

 

حالا دیگه به من تیکه میندازی

 

اون موقع که تو یه جوجه قنداقی شاشو بودی من میرفتم جنگل شکار گوزن

 

تند میری یا شلیک کنم !

 

پامو تا آخر گذاشتم روی گاز

 

توی اتوبان حکیم 180 تا پر کردم

 

مادربزرگم با یه دستش هی بوق میزد و با یه دست دیگش عصاشو از پنجره برده بود بیرون و توی هوا میچرخوند

 

از بغل هر ماشینی که رد میشدیم کلی فحشمون میدادن

 

وقتی رسیدیم پشت چراغ قرمز مادربزرگم به ماشین بقلیمون گفت :

 

آقا یکی از چرخات نیست !

 

یارو کمربندشو باز کرد و پیاده شد

 

دور ماشین گشت

 

سرشو خاروند و خندید

 

اومد دستشو گذاشت رو سقف ماشین ما و خم شد و با تبسم به مادربزرگم گفت :

 

مادر شما هم آره !

 

مادربزرگم با خنده گفت : دیدم تو لکی گفتم یه هوا بخوری تا حالت جا بیاد

 

آقا من دیگه از خنده ترکیدم

 

یارو هم به من خیره شده بود و میخندید

 

چراغ سبز شد

 

راه افتادیم

 

بقیه ی راه مادربزرگم زیاد حرف نزد

 

اینجوریه دیگه

 

زود خسته میشه

 

بس که ورجه و وورجه میکنه

 

وقتی رسیدیم خونمون خوابیده بود

 

یواش بیدارش کردم

 

اومدیم بالا

 

وقتی بابامو دید به جای جواب سلام گفت :

 

چطوری بد اخلاق !

 

آقا من زدم زیر خنده و همون جا جلوی در وا رفتم

 

تنها کسی که زورش به بابام میرسه مادربزرگمه

 

خیلی دوسش دارم

 

اونم منو بیشتر از همه ی نوه هاش دوست داره

 

همیبشه میگه : این پسر با بقیه ی آدمایی که من دیدم فرق داره  یه خل وزن دوست داشتنیه

 

همیشه بهم پول میده

 

همیشه بهم میگه : تا حرفاتو نزدی نمیر

 

سر ناهار مادربزرگم به مامان گفت :

 

بعد 22 سال یواش یواش دست پختت داره خوب میشه

 

لقمه ی برنجی که توی دهنم بود از فرط خنده پاشید روی میز

 

مامان گفت : خدا رو شکر که شما دو تا مادربزرگ و نوه هستین

 

اگه هم سن و سال هم بودین  قیامت با دیدن شما میگفت :  زکی !

 

مادربزرگم دوباره اسلحشو کشید و گفت : منظورت اینه که من پیرم

 

بابا قاطی کرد و گفت :  بسه دیگه  داریم غذا میخوریما

 

مادربزرگم گفت :  تو دیگه حرف نزن  هم سن اینا که بودی دیوار راستو چپش میکردی

 

من از شدت خنده داشتم میشاشیدم به خودم

 

در خانواده ی فوق العاده رسمی و خشک ما کمتر پیش میاد کسی جواب بابا رو بده

 

وقتی مادربزرگم میخواست بره به من گفت : بچه بیا اینجا ببینم

 

رفتم جلو

 

گفت : مواظب خودت باش

 

گفتم : باشه

 

گفت : نه  خیلی مواظب خودت باش

 

گفتم : باشششششششششششششه

 

گفت : نه بچه جون  خیلی بیشتر از اینا مواظب خودت باش

 

نفسمو جمع کردم و اومدم داد بزنم و بگم باشه که گفت :  آها  خوبه  همین قدر بسه

 

نفسمو قورت دادم و به چشماش خیره شدم

 

زندگی در چشمانش موج میزد

 

ساعت ۸ مادربزرگم با بابا رفت خونشون

 

اومدم توی وبلاگم

 

دیدم نازیلا جون پیغام داده که آخر فیلنامه رو عوض کنم

 

چشم خانوم

 

ما که همین جوری کشته و مرده ی شما هستیم

 

ولی بازم اول خودمو میکشم  بعد شما رو

 

شایدم دو تامون با هم

 

میخوام ادای نازیلا رو درارم

 

کف پا نوشت ! :

 

1. عجب روز خوبی بود

 

2. چقدر خوشحالم که شما ها رو دارم

 

3. هاپچه   ببخشید عطسه کردم

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 20:46 توسط مرد کلاسیک |

الان ساعت ۲ شبه

همه خوابن

حتی بچه ی همسایه هم خوابه و به دیوار اتاقم مشت نمیزنه

نمیدونم چرا دیگه نمیتونم بخوابم

امروز.........

یعنی دیروز

چون ۲ ساعت ازش گذشته

دیروز ساعت ۱۰ بیدار شدم

مامان بیدارم کرد

جوری بیدارم کرد که فکر کنم تا یه هفته نتونم بخوابم

وقتی چشمامو باز کردم اولین جمله ای که شنیدم این بود :

پشو برو سلمونی تارزان

بهش خیره شدم

مامان در حالی که داشت از اتاقم میرفت بیرون خندید و گفت :

فکر کنم واقعا خل و چل شدی

بلند شدم

دو تا مشت زدم به دیوار

بلافاصله رگبار مشتهای بچه ی همسایه شروع شد

دیگه عادت کردم

اگه اول صبح صدای مشتاشو نشنوم دلدرد میگیرم

دنیای خیلیا مثل من به همین کوچیکیه

رفتم دستشویی

خودمو توی آیینه نگاه کردم

بیچاره مامان راست میگفت

موهام خیلی بلند شده

باید یه حالتی بهشون بدم

شاید موهامو مثل مدل موهای سبزه ی عیدمون درست کنم

فعلا یه تف نثارشون میکنم تا یه ذره صاف شن

باید در مصرف آب صرفه جویی کرد

از این به بعد هم میخوام هر وقت برم حموم خودمو با تف بشورم

ویتامینه تره !

نشستم و یه دل سیر شاشیدم

انقدر که سوسکای توی چاه فکر کردن عذاب الهی نازل شده و تا ابد میخواد بارون بیاد

اومدم پشت میز آشپزخونه

مامان یه لیوان شیر و نون و کره و عسل داد

وقتی خوردم گفتم : مرسی

همیشه میگم

بابا بیرون بود و داداش مشغول بازی با پلیستیشن

اومدم توی اتاقم

نشستم پشت میزم

با دهن باز و گردن کج به عکس خسرو شکیبایی خیره شدم

بعد به عکس لرر و هاردی نگاه کردم

بعد به پوسترای ماشین داداش نگاه کردم

اتاق منم دست کمی از اتاق نازیلا نداره

اتاق جنگه

اگه همه ی ریخت و پاشهای جنگهای هیتلر و ناپلئون بناپارتو هم جمع کنید و

بریزیدشون توی یه اتاق به اندازه ی اتاقای ما خر تو خر نمیشه

میخوام یه فیلمنامه بنویسم

فیلمشو ساختم

البته توی ذهنم

سه تا دوستن که با هم توی یه یتیم خونه بزرگ میشن

بزرگ که میشن هر کودوم میرن سر یه کاری

بعد از یه مدت یه خونه میگیرن و با هم زندگی میکنن

یکیشون منم

پسری که همیشه عینک آفتابی میزنه

روزی دو سه کلمه بیشتر حرف نمیزنه 

میگذره تا اینکه با یه دختر مسیحی دوست میشه

با این دوستی حال پسر کم کم خوب میشه

که ناگهان در یه تصادف دختره میمیره

و پسر فیلم ما ........

زنگ زدن

بابای بازنشسته اومده

از جلوی اتاقم که رد میشه برمیگردم و سلام میکنم

بابا میگه : چطوری چچول!

میره توی اتاق

لباساشو در میاره و مشغول روزنامه خوندن میشه

مامان براش چایی میاره

بابا بهش میگه : علیک سلام !

مامان میگه : سیلام !    نمیخوای بری سر کار    شدی مثل اکبر بیکار توی این سریاله

بابا میگه : ۳۰ سال کار کردم بسه    پس دو تا پسر بزرگ کردم واسه چی

وقتی این جمله رو شنیدم به این فکر افتادم که برم سر کار و پول در بیارم

شاید دزد بشم

شایدم دیوونه بشم و برم دیوونه خونه پیش علی سنتوری

شایدم توی اینترنت گدایی کنم

گدای اینترنتی !

ساعت ۲ شد

مامان برای ناهار جیگر درست کرده

نه از این جیگرایی که پسرای هم سن و سال من توی خیابون می افتن دنبالشون

این جیگر آرایش نداره و راحت هضم میشه

خوشمزه بود

نوش جونمون

به کوریه چشم کسایی که نون خشک به جای علف داده بودن به این حیوونه که ما جیگرشو خوردیم

ساعت ۵ برامون مهمون اومد

از دوستای بابام بودن

دخترشون توی کنکور امسال نفر اول رشته ی هنر شده

میگفتن سه ساله که تلویزینو جمع کردن و مهمونی هم نمیدن تا دخترشون درس بخونه

به دختره و بابا و مامانش خیره شدم

چیز خاصی ندیدم

ساعت ۷ رفتن

اومدم به اینترنت وصل شدم و اومدم توی وبلاگم

نازیلا جون پیغام گذاشته بود

خدا این نازیلا خانومو رو برای من نگه داره

خیلی خوشحالم میکنه

آرشم که فقط یه جمله نوشته :

به خدا تو دیوونه ای !

آرش عزیزم باید عرض کنم که

اولا : خودت از من دیوونه تری  دیوونه

آخرا : میدونی چرا ما از همدیگه خوشمون میاد

چون دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

فردا باید برم دنبال مادربزرگم

واسه ناهار میاد اینجا

خیلی دوسش دارم

حرفاش مال این دنیا نیست

مال دل خودشه

امیدوارم بتونم بخوابم

الان ساعت ۲ شبه

همه خوابن

حتی بچه ی همسایه هم خوابه و به دیوار اتاقم مشت نمیزنه

نمیدونم چرا دیگه نمیتونم بخوا..........

ادامه درخط چهارم

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:44 توسط مرد کلاسیک |

مو نوشت ! :

 

سلام به نازیلا

 

اولین و آخرین دوست دیوونه ی من از جنس لطیف

 

دنیای زیبای تو را هیچ کس ندارد

 

تا وقتی هستی یادم نمیرود که باید خداوند را شکر کنم

 

تنهایم نذاری که داغ تنهایی روی قلبم هک شده

 

 

سلام به آرش

 

اولین دوست دیوونه ی من از جنس نالطیف و زمخت و تخ.......

 

آدمایی مثل ما خیلی کم اند

 

خیلی کم اند کسانی که اقرار میکنند دیوونند

 

با هم میمونیم تا غروب آفتاب ابدیت

 

دیوونه

 

 

 

 

امروز ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم

 

نه دروغ گفتم

 

دیشب اصلا نخوابیدم

 

انگوشتای دستام به هم گره خورده بودن و زیر سرم به هم قفل شده بودن

 

به چیز خاصی فکر نمیکردم

 

فقط فکر میکردم

 

بالاخره صبح ساعت 4 حوصلم سر رفت

 

بلند شدم

 

بابا  مامان  داداش  غرق خواب

 

طبق معمول کنسرت خور و پف بابا در حال اجرا بود

 

رفتم دستشویی

 

انقدر درو آروم بستم که سوسکای توی چاه هم از خواب بیدار نشدند

 

خودمو توی آیینه نگاه کردم

 

موهام سیخ شده بود

 

تف زدم به دستام و مالیدم به موهام

 

صاف شدن

 

نشستم و شاشید.......

 

یکی ازم خواسته بود این جمله رو ننویسم

 

ولی مینویسم چون این دفعه زیاد شاشیدم

 

شاید به این خاطر باشه که تا صبح بیدار بودم

 

رفتم سر یخچال

 

توشو نگاه کردم

 

درشو بستم و از تو جانونی یه تیکه نون برداشتم و خوردم

 

از پنجره ی آشپزخونه کوچه رو نگاه کردم

 

از آسمون آبی نسیم میبارید

 

درختا هم مست کرده بودن و غرق در نسیم تلو تلو میخوردن

 

اومدم توی اتاقم

 

داداشم خواب خواب بود

 

کی میدونه الان تو چه دنیایی داره سیر میکنه

 

خدا کنه جهنم نباشه

 

ولی فکر نکنم

 

همش میگه : اوم اوم اوووووووووووووم .....!

 

حتما داره با دوست دخترش .........

 

ای ناقلا !

 

ساعت 8 صبح شد

 

هوس کردم برم دوچرخه سواری

 

هوا خیلی خوبه

 

وقتی اومدم پارکینگ دختر همسایمون داشت ماشینشونو تمیز میکرد

 

عاشق رانندگیه

 

گفت : سلام

 

با تبسم گفتم : سلام

 

یه ذره از کنارش رد شده بودم که صدام زد و گفت : ببخشید یه سوال دارم

 

گفتم : بفرمایین

 

گفت :  ببخشید ما چقدر باید پامونو از روی کلاج برداریم تا ماشین راه  

 

بی افته؟!!!!!...........

 

من با دهن باز به چشماش خیره شدم

 

مثل دیشب که تا صبح به سقف خیره شده بودم

 

چقدر مشتاق شنیدن جواب بود

 

گردنمو کج کردم و به ماشینشون خیره شدم

 

گردنمو راست کردم و دوباره به چشماش نگاه کردم

 

گفتم : بستگی به موقعیتش داره

 

گفت : یعنی چی ؟

 

گفتم : مثلا اگه بخوای پلیس پلاکتو نبینه و جریمه نشی باید یهو پاتو از رو    

 

کلاج برداری و اون یکی پاتو تا آخر بذاری روی گاز و فرار کنی

 

ولی اگه مثلا چراغ سبز شد و تو ردیف اول بودی و خواستی پشت سریاتو اذیت کنی

 

هر چه قدر آروم تر پاتو از روی کلاج برداری و کمتر گاز بدی بیشتر اعصابشونو   

 

خط خطی میکنی

 

حالا نوبت دختر همسایه بود که با دهن باز به من نگاه کنه

 

انگار که افلاطون درس مهمی بهش داده باشه!

 

روی دوچرخم میشینم و پا میزنم و از این خیابون به اون خیابون میرم

 

اینجا شهریه که نه زشته نه زیبا

 

ساعت 10 صبح برگشتم خونه

 

بابا مامان داداش نبودن

 

داشتم زنگ میزدم به موبایلشون که یه کاغذ دیدم که با دست خط مامان روش  

 

نوشته شده بود :

 

پسر خل و چل   ما رفتیم شهروند خرید   شیر داغ کردم بخور

 

به اینترنت وصل شدم

 

اومدم توی وبلاگم

 

از آرش خبری نبود

 

اما نازیلا خانوم پیغام گذاشته بود

 

نوشته بود قالبت خراب شده  عوضش کن

 

منم سریع یه قالب و یه آهنگ جدید ریختم توی وبلاگم

 

این قالب و آهنگو دوست دارم

 

شبیه خودمن

 

از اینترنت اومدم بیرون

 

عکس خسرو شکیبایی رو که پیرینت گرفته بودم گذاشتم توی قاب عکسی که صبح خریدم

 

زدمش به دیوار

 

همون عکسی که داره به خدا اشاره میکنه و طبق معمول میخنده

 

خیلی دوسش داشتم

 

اونم دیوونه بود

 

خدا کنه اونجا که رفته سینما داشته باشه

 

خوش به حال برزخیا

 

ساعت 2 خانواده ی محترمه اومدن

 

برای ناهار از هایدا ساندویچ گرفته بودن

 

لامسب هر چی میخوری تموم نمیشه

 

ای وای تبلیغ شد!

 

بعد ناهار خانواده ی محترمه خوابیدن و من خیره به سقف

 

بالاخره ساعت 6 حوصلم سر رفت

 

یه نوشابه وا کردم و به اینترنت وصل شدم

 

وقتی میخواستم برم توی وبلاگم یه وبلاگ دیدم که عنوانش این بود :

 

آموزش مسائل جنسی برای 18+

 

منم که دو ساله 18 سالگی رو رد کردم  جوگیر شدم و رفتم توش

 

یه قلوب نوشابه خوردم و خوندم :

 

دانلود کتاب راهنمای سکس برای خانوما !

 

دوباره یه قلوب نوشابه خوردم و خوندم :

 

سکس دهانی لذتبخشترین چیز برای عاشقان !!

 

یه قلوب دیگه نوشابه خوردم و خوندم :

 

خوردن منی آقایون توسط خانوما !!!!!!!!!!!!!!!!.......

 

هر چی نوشابه خورده بودم داشت میومد بالا

 

گور بابای سکس و عشق بازی

 

اومدم توی وبلاگم و شروع کردم به نوشتن امروزم

 

........

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:27 توسط مرد کلاسیک |

ساعت ۱۰صبح به لطف بچه ی همسایه چشمام باز شد

صدایی نمیاد

انگار کسی خونه نیست

رفتم دستشویی

خودمو توی آیینه دیدم

موهام چقدر بلند شده

یه ذره شاشیدم

رفتم آشپزخونه

یه لیوان شیر با نون و کره خوردم

تلفن زنگ زد

مامان بزرگم بود

گفت برم براش از بانک پول بگیرم

تا گوشی رو گذاشتم باز تلفن زنگ زد

بابام بود

گفت ماشینو ببرم کارواش

وقتی گوشیو گذاشتم منتظر نشستم تا دوباره تلفن زنگ بزنه اما نزد

برقا اومد

به اینترنت وصل شدم

به وبلاگم سر زدم

یه یارو که اسمشو ننوشته نصیحتم کرده بود

یه پسره به اسم آرش هم پیشنهاد دوستی داده

بیچاره نمیدونه حتی یه نفر هم جرات دوست شدن با منو نداره

کارایی که من میکنم خیلی از دیوونه ها جراتشو ندارن بکنن

کی میدونه شایدم اون مثل من دیوونه باشه

از اینترنت اومدم بیرون

ماشینو آوردم کارواش

بعد از شستن یه ۵۰۰ تومنی به عنوان انعام به یارو دادم

یارو گفت : همین !

نگاش کردم

پولو گذاشت تو جیبش و گفت :  گدا !!!

هنوز داشتم نگاش میکردم

یارو هم به چشمام خیره شد

اخم کرد و روشو برگردوند و گفت : مو خشگله ماشینتو ببر عقب مشتری اومد

سوار ماشین شدم  اومدم بیرون وایسادم و شیشه ها رو خشک کردم

وقتی میخواستم راه بیافتم از تو کارواش صدای دعوا میومد

دنده عقب گرفتم و دیدم همون یارو که ماشینمونو شست داره از سه چهار نفر حسابی کتک میخوره

حتما بازم زبون درازی کرده

از بانک پول گرفتم و تحویل مادربزرگم دادم و اومدم خونه

ناهار کوکو داشتیم

یه لقمه خوردم

بابا ساعت ۵ اومد

یه راست اومد تو اتاق و ۲۰۰۰۰۰ تومن گذاشت رو میزم و گفت :

فردا برو یه خط بخر

خیلی دلم میخواد با این پول یه گیتار الکتریک بخرم

آخه من که به غیر از شما کسی رو ندارم تا بهم زنگ بزنه

ولی باید به حرف بابا گوش کنی تا ضرر نکنی

به اینترنت وصل شدم

خبری از این پسره آرش نبود

حتما اونم جا زده

خیالی نیست

به تنها بودن عادت دارم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:3 توسط مرد کلاسیک |

 ساعت 3 بعداز ظهر بیدار شدم

 

هنوز آسمون آبیه

 

هنوز کامپیوترم روی میزه

 

هنوز بچه ی همسایه با مشت میزنه به دیوار اتاقم

 

 اتفاق خاصی نیافتاده

 

رفتم دستشویی

 

توی آیینه خودمو دیدم

 

دست و صورتمو نشستم

 

هیچ وقت نمیشورم

 

یه ذره شاشیدم

 

رفتم آشپزخونه

 

در یخچالو باز کردم

 

اشتها نداشتم

 

در یخچالو بستم

 

به پدرم سلام کردم

 

اومدم اتاق

 

کامپیوترو روشن کردم

 

کلی آهنگ گوش کردم

 

 با صدای بلند و غرغرهای بابام

 

به اینترنت وصل شدم

 

خبری نبود

 

بابام داد زد : بچه بیا ناهار

 

ناهار خوردم

 

دوباره به اینترنت وصل شدم

 

خبری نبود

 

به دلم افتاده یه دوست پیدا میکنم

 

از اینترنت اومدم بیرون

 

کامپیوترو خاموش کردم

 

تابستونه

 

بیکارم

 

ام پی تیری پلیرو گذاشتم توی گوشم و خوابیدم

 

ساعت 7

 

امروز فقط 4 ساعت تو این دنیا بودم

 

شاید فردا بیشتر باشم

 

شایدم اصلا بیدار نشم

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:33 توسط مرد کلاسیک |


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ